نگاه به سوی زمان
در حال گذر
منتظر
بی قرار
نگاهی به نگاهش
...
چه شد؟!
جفا؟
نسیمی ز او با توست !
با توست؟
فریبیست؟
خود نیست؟
فقط...
فریادی سکوت ز شادی در حلق...
اندوه اندوه اندوه
خیالی بیش نبود
...
+ فرياد شده در85/11/29ساعت 18:43 توسط پریسا |
غرش ِ خام ِ تندرهای پوده...
و تندبارهای عنانگسسته فرونشست.
اينک چشمهسار ِ زمزمه:
زلال
(چرا که از صافيهای اعماق ميجوشد)
وخروشان
(چرا که ريشههايش درياست)
دختربچهيي بيش نبود:
نهالي خُرد
در معرضي بيآفتاب.
«ــ آيا چون مشّاطهيي سفيه
صفای کودکانهاش را
به پيرايه و آرايهی فوت و فن ِ سخنوری
باز با خود ميگفتم:
«ــ بودن ديگر است و شدن ديگر...
آن که شد
باری
از شدنتر باز نخواهد ماند:
و قانون ِ زرين ِ خود را
در گسترهی اعتماد ِ خويش مستقر خواهد کرد.»
نهالي خُرد بود
در معرضي بيآفتاب.
کنونش درختي ميبينم برباليده و گستردهشاخسار
که سايهاش به فتح ِ زمين ِ سوزان ميرود. ــ
+ فرياد شده در85/11/01ساعت 19:41 توسط پریسا |
+ فرياد شده در85/09/21ساعت 16:0 توسط پریسا |

+ فرياد شده در85/09/20ساعت 17:38 توسط پریسا |
کمی آسمان برای خيره شدن...
کمی زمين برای به خاک افتادن... اندکی اشک برای گريستن... و قطعه ی کوچکی از حجم صدا برای فرياد بر آوردن... جهان را زين بيش نمی خواهم... اين اندک را دريغ مدار ... 
+ فرياد شده در85/09/14ساعت 18:6 توسط پریسا |
آدم بعضی وقتا نمی دونه چه مرگشه. هرچی بیشتر می گرده کمتر پیدا می کنه!
آدم بعضی وقتا یکیو خیلی دوس داره. هرچی سعی میکنه بهش نزدیک به شه اما هی دورتر می شه!
آدم بعضب وقتا فکر می کنه بهترین کارو انجام داده اما بعدش می بینه بدترین کارو انجام داده!
آدم بعضی وقتا می خواد خوبی کنه اما می بینه که داره بدی می کنه!
آدم بعضی وقتا دلش تنگ می شه اما نمی دونه چی کار کنه !
آدم بعضی وقتا می خواد گریه کنه .اما می بینه که اشکی نداره!
آدم بعضی وقتا می خواد داد بزنه که همه بشنون. می بینه که هرچی بیشتر داد می زنه کمتر می شنون!
آدم بعضی وقتا می خواد شب که اومد دیگه صبحی نباشه .اما می بینه که آفتاب اومده رو صورتش!
آدم بعضی وقتا می خواد وقتی خوابید بیدار نشه.اما می بینه که بیدار شده!
آدم این همه چی رو می خواد.اما به هیچ کدومش نمیرسه!

+ فرياد شده در85/08/20ساعت 11:59 توسط پریسا |
در خموشي هاي من فرياد هاست
آن كه دريابد چه مي گويم كجاست
آشنايي با زبان بي زبانان چو ما
دشوار نيست
چشم و گوشي هست مردم را دريغ
گوش ها هشيار نه
چشم ها بيدار نيست
+ فرياد شده در85/07/29ساعت 20:38 توسط پریسا |
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد 
+ فرياد شده در85/07/18ساعت 13:58 توسط پریسا |
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم. ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي.
سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد.
همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد.
از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده.
نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
+ فرياد شده در85/07/17ساعت 15:51 توسط پریسا |
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند 
+ فرياد شده در85/07/17ساعت 14:36 توسط پریسا |
تو زخمه ی هر سازی من ناله رفتن ها در ساکت چشمانت فریاد شکستن ها من زائر درگاهم تو اوج رسیدن ها ... 
+ فرياد شده در85/07/17ساعت 13:36 توسط پریسا |
سكوتم را به باران هديه كردم تمام زندگي را گريه كردم نبودي در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم به شانه های بی پرده ات بگو خاطرات خاک شده می بلعم دیدار ما به حرفی که در گلومان مرد کبریت زیر صدام بکش و روی قبرم کلید بذار مردگان هم دلی برای تنگ شدن دارند 
+ فرياد شده در85/07/15ساعت 22:35 توسط پریسا |
بر گور عشق خويش شباهنگ ماتمم
داني چرا نواي عزا سر نمي كنم ؟
تو صحبتِ محبتِ من باورت نبود
من ترك دوستي ز تو باور نمي كنم
+ فرياد شده در85/07/15ساعت 21:14 توسط پریسا |